رویای من 11

بعد از تموم شدن سخنرانی ارین همه نشستن تا غذا بخورن...

یعنی چی حتی یونگی هم نشست؟!

اخه شما اصلا میدونین اینا چین که مبخواین بخورین؟؟!

هیون یه نگاه به برنج کردو گفت...

_Is this the way that you cook rice in iran?!

(شما تو ایران برنجو اینجوری میپزین؟!

یه لبخند زد و دستاشو گذاشت زیر چونهش ...

_yeah..plz try it..I promis you its delicious 

(بله..لطفا امتحان کنین...تضمین میکنم که خوشمزه ست)

هیون شونه هاشو بالا انداخت و قاشقو برداشت ..قاشقشو پر از برنج کرد و گذاشت دهنش...

ارین خندید و گفت...

_well you have to eat it with chicken...spill chickens water on your rice and then eat it...

(اممم...خوب باید با مرغ بخوریدش..اب مرغو بریزید روی برنجتون بعد بخورید...)

یونم همین کارو کرد...

همه چشمشون به هیون بود که ببینن یهو نمیره..

ولی هیون بعد از خوردن یه لبخند زد و با میل بیشتری مشغول به خوردن شد...

همه هم که انگار منتظر اجازه ی اون بودن همونجوری که ارین گفت غذاشونو خوردن...بجز من...

این سوپه جلوی منه؟؟؟من باور نمیکنم تو مال من سم نریخته باشه...این که دلیلی نداره اینقدر زود بامن پسر خاله بشه...

کیو بعد از خوردن برنجش خودست سوپو بخوره...منتظر موندم ببینم قیافه ی این کج و کوله نشه!!!

یه قاشق خورد...ولبخند رو صورتش بزرگ تر شد...خوب انگار خوشمزه ست..

توش هویجم که داره..پس بذار بخوریم دیگه...

ادوم با احتیاط قاشقمو پر کردمو بردم طرف دهنم...

همین که قاشق اولو قورت دادم سوخخخختم...نامرد کل سوپو پر از فلفل کرده بوووووود..

زودی لیوانمو پر از اب کردمو و دادم بالا...ولی هنوز داشتم میسوختم..احساس میکردم لبام تاول زده...

از حرکت یهویی من همه تعجب کردنو با نگرانی نگام میکردن...ولی ارین...!!ارین با یه لبخندی 

که ازش متنفر بودم راحت به صندلی تکیه داده بودو نگام میکرد...

همه منتظر بودن که بگم چم شده!!!

به سختی خودمو اروم نشون دادمو گفتم...

)I'm fine..it was only hot...

)من خوبم..فقط داغ بود)

بعد از تموم شدن حرفم همه اروم شدن و به خوردنشون برگشتن...

من میدونم باتو چیکار کنم..من اگه ادمت نکنم جونگمین نیستم...

بعد از تموم شدن غذا ها کیو خواست میزو جمع کنه که ارین اجازه نداد..بعد بشقابارو برداشت رفت تو اشپزخونه..

منم یه چند تیکه وسایل برداشتم رفتم دنبال..وقتی کیو رفت اروم ویارلو کوبیدم رو اوپن و برگشتم بهش کفتم...

_you didnt start a fuuny game..

)بازی بامزه ای رو شروع نکردی..)

بدون اینکه برگرده نگام کنه گفت..

_Well I haven't start it yet...

)من هنوز شروعش نکردن..

_unless you takr with me..

)مگه این که پاتو از کفش من بکشی بیرون..)

_haa..you will really regret..

(واقعا پشیمون میشی)

ظرفی رو که داشت میشست پرت کرد تو سینک و برگشت گفت..

_look..I dont have problem with you..If the only thing you want is your phone's money I'll give it..ok?!

)ببین من باتو مشکلی ندارم اگه تنها چیزب که ازم میخودی پول گوشیته...بهت میدم..باشه؟

واقعا فک کرده به خاطر پوله!

_do you really think that money is the the thing I want.?!

تو واقعا فک کردی یزی که من میخوام پوله؟؟!)

بهش نزدیک تر شدم و از بالا تو چشماش زل زدم...

_hit your knees in front of me..if you want to end this then you should apologize and

)اگه میخوای اینا تموم بشه باید ازم معذرت خواهی کنی و جلوم زانو بزنی..

چشمای از حدقه در اومدهش نشون میداد که چقدر حرفم تاثیر گذار بوده...

_you're raelly crazy 

)تو واقعا دیوونه ای)

بعدم از اشپزخونه رفت بیرون...

این کاریه که باید به خاطر رفتار اهانت امیزش به من انجام بده...

/ 3 نظر / 26 بازدید
افزايش بازديد

افزايش بازديد واقعي ـ کاهش رتبه در گوگل و الکسا ـ افزايش فروش ـ بازدهي بالا و سريع ـ صرفه جويي در هزينه و زمان با ارسال ايميل انبوه آلفا سندر alphasender.ir

ساقی{اسم دختره}

پس چرا دیگه ادامه نمیدی[لبخند][

sArA

سلام با تبادل لینک موافقی ؟ اگه موافق بودی خبرم کن