رویای من 8

(پارک جونگ مین)

اههههه این صدای چیه اخه....خوبه گفتم وقتی من خوابیدم صداتونو نندازین تو سرتون..نمیفهمن که.. 

یه چشممو نصفه باز کردم ببینم چه خبره که دیدم هیونگ تو اتاقه داره کمدو سوراخ میکنه..

انگار داشت دنبال یه چیزی میگشت..خوب حالا میگردی بگرد..ولی چرا داری سرو صدا میکنی.؟؟

چی؟؟؟!!!!!داره کمد منو میگرده؟؟؟

زودی نیمه خیز شدم تا دعواش کنم که گردنم درد گرفت..دستمو گذاستم رو گردنمو ماساژش دادم و هم زمان به هیونگ گفتم...

_؟؟내 옷장에서 무엇을 찾고 계십니까

(الان داری تو کمدم دنبال چی میگردی؟؟)

وقتی صدامو شنید فهمید بیدار شدم..پس برگشت سمت منو با یه لبخند کج رو صورتش جواب داد

 _؟؟어디 흰색 셔츠입니다

(پیرهن سفیدت کجاست؟)

_؟؟당신은 내 셔츠를 좋아합니까

(با پیرهن من چیکار داری؟؟!)

یه لبخند شیطانی دیگه زدو گفت..

_ 그들은 셔츠와 함께 무엇을해야합니까

_خوب پیرهنو چیکار میکنن؟؟؟!

نخیر این ادم بشو نیس...هی من هیچی نمیگم این پررو تر میشه..

از رو تخت خواب بلند شدم که برم حسابشو برسم..

 _해야

(وایستا....)

همین که خواستم برم بگیرمش پام به لحاف گیر کرد و نقش زمین شدم...

اخ اخ اخ دماغم..بیچاره مگه چیکار کرده که تو این دو روز باید اینهمه کتک بخوره...؟!

هیونگ که تا الان داشت از زور خنده زمینو گاز میگرفت کنارم نشست و گفت...

 _당신이 바로 아르

(حقته...تا تو باشی نخوای منو بزنی..)

سرمو اووردم بالا و یه نگاه خشمگین بهش انداختم...خواستم یه مشت حواله ش نکنم که زود تر فیم و در رفت ...

همینطور که داشت طرف اشپزخونه میرفت داد زد

_오늘 우리는 곧 준비 할 중요한 일이

(زود تر اماده شو..امروز کار مهمی داریم..)

کار مهم ؟؟چه کار مهمی؟؟؟والا تا امروز که فقط داشتم عین چی تمرین میکردم..دیگه جون نمونده واسم...اخ اخ اخ..

دستمو گرفتم به کمرمو از رو زمین بلند شدم...همه جام که درد میکنه..

راهمو به طرف دست شویی کج کردم..رو مسواک خمیر دندون زدم و بردم طرف دهنم که تو ایینه چشمم افتاد به کبودی های صورتم..

طرف چپ صورتم کمی کبود شده بود و لبم یه کوچولو زخم شده بود ولی اونقدر درد میکرد که نمیتونستم بخندم...مرتیکه ی روانی...

خوبت شد نذاشتم تو امتحان شرکت کنی..هه حالا میخواست با اون قد بیاد بشه عضو گروه ما..والا واسه سکشی کاریزمای گروه افت داره همچین ادمی تو گروه باسه..چقدرم که شبیه دخترا بود..

ولی عجب زوری داشت با اون هیکل زاغازتش ..ببین صورت خوشگلمو به چه روزی انداخته...

)If I see u again I will kill youuu)

(You are crazy)

بایاد اوری خزبلاتش دستمو با عصبانیت مشت کردمو مسواکو با هرچی زور داشتم چپوندم تو دهنم...

اخخخخ لبم ترکید...

عصبانی تر شدمو با صدای بلند داد زدم..

_당신은 니아 붙어기도하자

(دعا کن گیرت نیاااارم...

نفصمو با حرص دادم بیرونو به مسواک زدنم ادامه دادم...

لبرم یه دوش اب گرمم بگیرم..بدنم کوفته ست

با این فکر رفتم سمت دوشو اب داغو باز کردم...

به به چه ارامشییییی

تو حس و حال بودم که یهو یکی در زد

یعنی کیه؟؟؟

رفتم از پشت در داد زدم 

_무엇?

(کیه؟؟چیکار داری)

بازم که هیونگه...

_야외 가자

(زود بیا بیرون..)

چه خبره اخه؟؟ نه به روزای دیگه که تا لنگ ظهرمیخوابن نه به امروز که اینقد گیر میدن

زود موهامو شستمو بت سشوار خشکشون کردم..با کمی کرم هم کبودی صورتمو پوشوندم

حالا درسته ضایع نبود ولی بناید کسی میفهمید ..وگرنه سوژه میشد هی بهم گیر میدادن..

بعد از تموم شدن کارام رفتم اشپزخونه تا یه چیزی بخورم یونگی و کیو تو اشپز خونه بودن ولی هیونو ندیدم...بهشون سلام کردمو نشستم سرمیز..

کیو یه لیوان بزرگ اب هویج گذاشت جلوم...به به ببین چه مهربونه..

بهن هیونگ هی بیاد وسایل منو برداره...این اصن فرشته ست ادم نیست که

یونگی هم داشت صبحانه میخورد

یه تیکه نون تست گذاشتم تو دهنمو یه قلپ اب پرتقال خوردم..برگشتم به کیو گفتم

_어디까지 현 

(هیون کجاست؟)

_나도 몰라,하지만 그녀는 전화를 집에서 아무도 알아 갈 말했다

(نمیدونم ولی زنگ زدو گفت همه خونه باشن..انگار میخواد چیز مهمی بگه)

یعنی چی میخواد بگه؟؟

شاید یه قرار داد جدید بای فیلمی البومی چیزی بیته..ولی این همه دنگ و فنگ نمیخواد که..

اصلا بیخیال...به چسب به اب هویییییج..به به

وسطای صبحونه بودم که زنگ خونرو زدن..

بله انگار لیدر تشریف فرما شدند...

هیون با یه لبنخد بزرگ رو صورتش و کمی نگرانی که چاشنی صورتش شد اومد تو و از همه خواست تو حال جمع بشن..

_나는 중요한 일을하고 싶은 말

(میخوام در باره ی موضوع مهمی حرف بزنم...)

하지만이 끝날 때까지 대기하도록 요청

(اما لطفا تا تموم شدن حرفام چیزی نگین...خوب؟؟)

اه زود باش دیگه مارو علاف خودت کردیب

هیون برگشت به طفر در ورودی و داد زد

_get in..

)بیا تو)

وا...این چرا تریپ ابنگلیش برداشته؟؟

هممون سرمونو برگردوندیم طرف در تا ببینیم کیه که اینهمه از صبح مارو الاف خودش کرده...

ولیییی از چیزی که میدیدم چشمام اندازه ی دو تا توپ فوتبال باز شده بودن...

همون پسره ای که اون روز باهاش دعوا کرده بودم با یه لبخند گوشه ی لبش اومد تو...

نگاه همه از جمله من روی ساکی که کنارش بود جلب شد..

_well guys..this is our new member...arian...plz wecom him..

)خوب بچه ها ایشون عضو جدید گروهمون هستن لطفا بهش خود امد بگین...)

چیییییییی؟؟ 

با یه نگاه ناباورانه به هیون نگاه کردن تا شاید اون بگه شوخیه ولی وقتی سرشو به نشونه ی نه تکون داد و شونه هاشو بالا انداخت فهمیدم که شوخی نیس...خیلیم جدیه...

_But..but how this is possible??who did this??

(ولی...ولی این غیر ممکنه..کی این کارو کردا؟؟)

هیون با یه لبخند به ارین نگاه کردو گفت..

_me...and Im realy happy that I saw his performance by chance..or I would never be able to find a wonderful guy like him..

)من...و خیلیم خوشحالم که تونستم شانسی اجراشو ببینم وگرنه هرگز نمیتونستم یه همچین ادم فوق العاده ای پیدا کنم...

ههه هنوز نتونشته بودم اتفاقات رو حضم کنم 

یه نگاه به ارین انداختم و ویدم که داره با یه لبخند که نشون از این میداد که کاملا راضیه داره نگام میکنه..

ولی انگار اعضای دیگه مشکلی نداشتن..

اول از همه کیو اومد نزدیکو گفت..

_hi...Im kim kyu joog..nice to meet you..and welcom to our group..

و بعد دستشو طرف ارین دراز کرد ارین کمی به دستش نگاه کرد و با شک دستشو گرفت..

بعد از کیو یونگی و هیونگ به ترتیب اومدن باهان اشنا شدم..ولی من هیچ جوره تو کتم نمیرفت...یعنی اصلا امکان نداره..

هیون گفت..

_Im taking your baggage to your room..

)ساکتو میبرم بذارم تو اتاقت..)

اونم با یه لبخند ازش تشکر کرد..

وقتی هیون رفت برگشتم بهش گفتم که

_even don't imagine that you can stay here...

)حتی فکرشم نکن که بتونی اینجا بمونی...

یه لبخند تحقر امیز دندون نما بهم زد و کفت..

_well...I dont..becuse I really do...

)خوب فکرشو نمیکنم...چون الانم دارم اینجا میمونم.

و با همون لبخند مسخره رفت به همون سمتی که هیون رفته بود..

ولی من هنوز مونده بودم اونجا تا ببینم باید چیکار بکنم...

/ 1 نظر / 12 بازدید
ساقی(دخترم)

بابت داستان ممنون ببین من چه بچه خوبی هستم نظر میدم [لبخند]