رویای من 10

باعصبانیت از اتاق رفتم بیرونو و درو محکم کوبیدم بهم...

برای من خط و نشون میشکه؟؟؟هه اون جغله فک کرده کیه...نشونش میدم یعنی چی

همینطور که داشتم با خودم غر غر میکردم سه طرف اتاقم رفتم..

خونه جوری بود که برای رفتن به اتاقم باید از جلوی اتاق هیون میگذشتم...وقتی داشتم از جلوی اتاقش رد میشدم صدای یونگی رو شنیدم

همونجا واستادم و گوشامو تیز کردم تا بتونم بشنوم چی میگه به هیون

_..그러나 당신은 또한 우리의 의견을 물어

به به انگار اوضاع به نفع منه...این جور که بوش میاد یونگی از از اون پسره خوشس نمیاددد

اوهوووو یک هیچ به نفع من...

اروم خودمو به در چسبوندم تا ببینم چی میگم گوشمو گذاشتم روی در و با دستم اونیکی

گوشمو گرفتم تا بهتر بشنوم.

_..난 당신이 자신의 비교할 수없는 정에서 그를 좋아하는  

(من مطمئنم ازش خوشت میاد یونگی...اون تو کارش بی نظیره..)

از هیون حرصم گرفت...

اخه مگه این اصلا میتونه برقصه که کارش عالی باشه؟؟؟!

حالا رقص به کنار صدا نداره که....همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که یهو در باز شد ...

شکه شدم ..کم مونده بود بیوفتم که تعادل خودم حفظ کردم..ولی حسابی ضایع شدم....

هیون که اول با تعجب نگام میکرد الان نگاش رنگ خشم گرفته بود...همون نگاهایی که وقتی مچمو میگیره بهم میندازه....

منم خودمو قشنگ به اون راه زدمو رفتم طرف حال و رو مبل نشستم که مثلا من اصلا گوش نمیدادم!!!

الکی داشتم این کانال اون کانال میزدم...اه یه برنامه ی درست و حسابی هم ندارن که نگاه کنم....

کنترو انداختم رو میز و پاشدم برم اشپزخونه ببینم چیزی برای خوردن پیدا میشه یا نه...

اخ که چقدر گشنمه...همه ی انرژیمم سر این پسره حروم کردم الان دیگه رو به موتم....

قبل از اینکه از رو کاناپه بلند بشم صدای در اتاق شنیدم....ااااا

این که کیواِ...!!

چرا داره میره طرف اتاق اون پسره...اسمش چیبود اخه؟؟اه هی یادم میره...بذار برم اونجا هم یه سرو گوشی اب بدم بلکه حوصله م بیاد سر جاش!!!!

_do you need any thing?

(چیزی لازم داری؟)

_no tanks...)نه ممنون)

_well I want to cook dinner..I think you're not Korean...what do you want to eat?tell me...

If I can cook it I'll do it for you...

)خوب راستش میخواستم شام بپزم...فک کنم که تو کره ای نیستی...چیزی هست که بخوای

بخوری؟؟بگو..اگه بلد باشم بپزم برات حاضر میکنم...)

ای کیو ادم فروش...صبح برا من اب هویج درست میکنی الان تا این نرسیده میخوای براش شام بپزی؟؟؟حالا خودشم میری سفارش میگیری؟؟؟

_if there's no problem I wanted to cook dinner..

(خوب اگه مشکلی نیست من میخواسم شامو بپزم(...

نه...کیو بگو نه...تورو خدا...

_of course you can...but can you cook!!??

(البته که میتونی...فقط اینکه میتونی اشپزی کنی؟؟؟)

_watch me..!!

)حالا میبینی)

اوه اوه اوه صدا ها قطع شد...انگار میخوان بیان بیرون...

بدو بدو از در دور شدم که همون لحظه در باز شد...

_why are you strange today?!

چرا امروز عجیب شدی؟!)

_I'm not strange...

بعد زبونمو برای اون پسره در اوردمو و با قدم هایی که به زمین میکوبیدم رفتم طرف حال...

کیو و اون پسره هم رفتن تو اشپزخونه که کوفت درست کنه!!

_now what do you need? 

(خب حالا چی احتیاج داری؟)

کمی اینور اونورو نگاه کرد...فک کنم مثلا داشت فکر میکرد...به به فکر کردنم بلده!!

_do you have carrots?

)هویج دارین؟؟)

_Of course..If joong doesn't ear carrots every day he will becom crazy..

)معلومه که داریم...جونگی اگه یه روز هویج نخوره دیوونه میشه!!)

پسره خندید و گفت.

_oooh you're right..it was a stupid question...

)اوم..حق باتواِ...سوال احمقانه ای بود...)

خوبه خوتم میدونی احمقی..

و ادامه داد

_chicken..rice..potatoes..jelly...cream..vegetables and...

)مرغ ..برنج..سیبزمینی..ژله..خامه..سبزیجات . ....

_ok...I'll give them to you..

)باشه..بهت میدم..)

_thanks..

)ممنون)

کیو از یخچال وسایل مورد نیازشو داد اونم مشغول شد...

اول پوست همیجارو کند و از کیو رنده خواست..اونارو ریز ریز رنده کرد...

برنجو گذاشت تو اب!!!چرا اخه؟!

بعدم مشغول تمیز کردن مرغ شد..بعد از تمیز کردن توی زودپز رو پر از اب کرد..و مرغو گذاشت توش...

بعد مسغول مخلوط کردن ژله شد..و گذاشت تو یخچال تا ببنده..وقتی مرغ پخت برش داشت ابشو خالی کرد تو یه قابلمه و هویجارم ریخت توش..

سیب زمینی هارم ریخت تو همون قابلمه کمی 

بعد برنجو از اب در اورد و گذاشت رو گاز ...

مرغارو تو ماهیتابه سرخ کرد..

چه کاریه اخه..هم مبپزه هم سرخ میکنه؟؟

از کیو کمی رشته هم خواست که اونم بهش داد..

رشته هارم ریخت تو همون قابلمه که هویجارو ریخته بود..

بعد برنجارو باز ریخت تو ابکش و شست بازم گذاشت بپزه...اقا این بیکاره هی میپزه هی برمیداره...!!

بع انگار کارش تموم شده بود همه چی رو جمع کرد..دوباره ژله هارو اوورد!!ابن که کاملا نبستن اخه!!!

ااااین داره چیکار میکنه؟؟

یواشکی رفتم نزدیک تر تا ببینم چیکار میکنه...یه سرنگ پر از رنگ بود هی میکرد تو ژله بعد در میارو هی میکرد تو بعد در میاوورد!!

هه چیکار میکنه این...!!

انگار که صدای اروممو شنید و برگشت چپ چپ نگام کرد منم خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و رفتم اب بخورم...

کمی سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و دو باره مشغول شد..حدود ده دیقه همین کهرو میکرد بهو یه رنگ دیگه رو مخلوط کرد و ریخت رژه و این یکی ژله...

من میگم این مشکل داره بعد هیشکی باور نمیکنه...

بعد رفت از کیو پنج تا کاسه خواست...خوب من اینجا چیم!هویجم؟؟!

اونم اومد بهش داد البته 6 تا!!

یه مایه نارنجی رنگی که شبیه سوپ بود ریخت تو کاسه ها و رو هر کاسه یه برگ سبزی میذاشت...

بهد رفت برنجو کشید!!این دیگه چیه چرا این جوریه؟!!

برنجا کاملا دونه دونه بودن..اینو چطور میشه خورد اخه؟؟

معلوم بود کیو هم تعجب کرده ولی به روی خودش نیاورد...

بهد از کشیدن برنج..مرغو در اوورد و توهر بشقاب یه تیکه گذاشت...

اخر رفت میزو چیز..اات این سالاد چیه درست کرده!!کی درست کرده من ندیدم؟!

ااووو تو ش هویجم داره!!

میزو چید...اولالا..من نیگم این شبیه دختراستااااا..

ااا اینا همون ژله هان؟؟چرا توش گله؟؟!اونو الان چطوری بخوریم ما؟!

از کیو خواست تا همه رو صدا کنه...

به جای چاپ استیک هم قاشق چنگال گذاشت...

همه اومدن و نشستن..قیافه ی همه نرمال بود...فقط هیون کمی مشنگ میزد...هه خله دیگه..

نبود که اینو نمیاوورد اینجااااا

هیون برگشت به پسره گفت...

_did you cook all these?!

(تو همه ی اینارو پختی؟)

کمی قرمز شد و گفت

_yes..this is a kind ok sayin thank you for accepting me in this group....I will do my

best to not to disappoint You

(بله و یه جورایی برای تشکر از اینه که منو تو گروه قبول کردین من سخت کار میکنم و شما رو نا امید نمیکنم...)

هیون یه لبخندی زد که اون قرمز تر شد...

چه کاریه اخه..این چرا اینقد ضایعست..بعد من میگم عین دختراست ناراحت میشه...

/ 0 نظر / 15 بازدید