رویای من6

در ماشینو که باز کردم ارش که داشت چرت میزد از خواب پرید و با ترس این ور اونورو نگاه کرد...

وقتی چشمش به من افتاد وفهمید منم نگران تر شد ..هنوز کاملا سوار ماشین نشده بودم که حضرت اقا شروع کردن به باز پرسی کردن....

_چی شد؟چطور شد.??چطور بود؟؟چطوری بودی؟؟؟...

همینطوری فقط سوال میپرسید وسطام یه نفسم نمیکشید....استپ اقا اسپ خفه میشی..

بی توجه سوالات دستمو به نشانه ی بسه بالا اووردمو با یه قیافه ی گرفته و چشمایی که شبیهه گربه ی شرک کرده بدوم بهش نگاه کردم...

خودش تا ته خطو خوند ولی بازم پرسید

_قبول نشدی..!!نه؟؟

چیزی نگفتمو فقط سرمو به نشانه ی اره تکون دادم...

یکمی هم بغض انداختم تو صدام تا واقعی ترجلوه کنه....حالا خوبه بازیگر بودم وگرنه الان شدید سوتی میدادم.

_بهم گفتن تو صلاحیت لازم برای عضو شدن تو این گروهی که شهرت جهانی داره ندارین....

یعنی چی ارش؟؟مگه من کارم خوب نیست؟؟

اون بندهدخدا هم چیزی نمی گفت و با یه صورت گرفته سعی داشت منو اروم کنه..

برا این که پیاز داغشو زیاد کنم یکی دو قطره هم ابغوره گرفتم تا واقعی ترم بشه...

وقتی دشکامو دید دیگه نتونست ساکت بمونه و با دستپاچگی گفت

_گریه نکن عزیزم...نگران نباش..بابا اصلا لیاقت ندارن تورو ناراحت کنن..اونا نمیدونن چه جواهری رو از دست دادن,,,!!ناراحت نباش...

داقعاهم که چه جواهریم من...جواهر دمپایی نیکتا!!!کلا لنگه ندارم...البته اونیکی لنگه ی دمپایی رو...ای بمیرم من که پسر مردمو اینجوری میکنم...

سعی کردم خودمو اروم تر نشون بدم که اونم دیگه نگران نشه...

که دنگار جوابم داد..وقتی دید دیگه گریه نمیکنم..لبخند زدو به پشتی صندلی تکیه داد دستاشو جلو سینه ش بهم گره کرد و گفت...خوب بابا بیخیال..

زندگی دو روزه یه روزشم امروزه...بیا حداقل یه ذره خوش بگذرونیم که دست خالیبا خاطره ی بد از اینجا نرفته باشیم...

گعلوم بود میخواد حواس منو پرت کنه..واقعا بهش احتیاج داشتم...بابت اینکه ارشو کنارم داشتم خیلی خوشحال بودم...درست برام عین یه داداش هر کاری میکرد تا خوشحال بشم...هرچقدرم اذیتش میکردم با این که تلافی میکرد ولیمیذاشت کسی اذیتم کنه...

ولی خودمونیما داداشم چقدرم خوشجیله....دییییی :

چشماش مثل مال خودم کشیده و خوش فرم بود یه بینی کوچولو و سر بالا داشت که از مال منم خوشگل تر بود دقیقا عین این دماغ عملیا...

لبتی درشت وابرو های شمشیری که چهره شو کاملا جذاب و یه نمه ترسناک میکردن...ولی این چیزی از شیطنتش کم نمیکرد..فقطیه نمه زیادی تیره ست که هر بار بهش میگم میگه..بابا برنز الان مده..به این قشنگی...دلتم بخواااااد

اقا دلم نمیخواااد..مگه زوره ...ادم سیاه سوخته کجاش قشنگه؟؟؟!والا..مردمم یه تخته شون کمه...

یکی هم که زیادی درازو بی مصرفه حالا نکه لاغر باشه ها ولی خو دراز به چه دردی میخوره اخه

بین خودمون باشه..نکه من قدم کوتاهه با قد بلندا اساسا مشکل دارم...دست خودمم نیس خلقتم اینجوری...

_خانم تموم شدماااا

_چی؟؟؟!اهان ببخشید

انگار که حواسم نبود تمام این مدت که داشتم با خودم فکر میکردم به این زل زده بودم...حالا این خیال برش نداره؟؟؟!

اه وللش بابا اصلا برام مهم نیس الان فقط میخوام برم عشق و حال...

_خوی کجا بریم؟؟

_نمیدونم من سئولو. خیلی خوب نمیشناسم.توکه زود تر از من اینجا بودی بگو بریم کجا..

ارش یکم فکر کرد و گفت

_امگم میخوای بری شهر بازی یا این رودخونه ای که اینجا هست؟؟؟

_بریم شهر بازی من یکم تخلیه ی هیجانات بکنم...

_پس برو که رفتیم

خلاصا اونشب اوقند خوش گذروندم که این اتفاقات از یادم بره ولی از یادم نمی رفت هیچ...هی بیشتر میومد جلو چشمام...

بعد از شهر بازی دیگه واقعا شارژم تموم شده بود پس رفتیم هتلی که ارش اونجا میمون تا استراحت کنین

اونجا که رسیدیم ارش برا من یه اتاق جداگانه گرفت و گفت.

_اول بر. دوش بگیر خسته گیت در بره بعد استراحت کن...فردا صبح بیا لابی باهات کاردارم

سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم ولی اصلا حس حموم نبود

همین که رفتم تو اتاقاز بس خسته بودم بدون باز کردن چمدونم پریدم رو تختو بی هوش شدم....زیییییییییییییییییییییگ

زییییییییییییییگ

ای زینگ و زهرمار این صدای کدوم بیشعوریه که نمیذاره من بخوابم...اه

کورمال کورمال دستم روی میز کنار تخت کشیدم تا گوشیمو پیدا کنم.. ولی دستم خوردو گوشی افتاد زمین....

ای گندت بزنن این سانش خوشگل منو

یه چشمو نیمه باز کردمو تا کمر رو تخت خم شدم تا گوشیمو پیدا کنم...

سات چنده اصلا ها؟؟؟

چییییی؟؟11؟؟

خاک تو سر من بکنن

زودی گوشی رو قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم...

_الو..

_کجایی تو دختر؟مگه نگفتم صبح ساعت 10 بیا لابی کارت دارم؟؟؟

همین جوری که داشتم یه پاچه ی شلوارمو تو پام میکردمو میپریدم اینوراونورتا بره بابا فگفتم

_شرمنده تم ارش الان ایکی ثانیه بعد پایینم . وقطع کردم...

این جورابای من کو اخه؟؟؟

با عجله همون تیشرت دیروزی رو تنم کردم ...بانداژو چرا باز نکردم اخه....اهان بیهون شده بودم...حله..

حتی کلاه گیسم در نیاورده بودم پس ترجیح دادم با همونا برم پایین تا بیچاره رو بیش تراز این منتظر نذارم

بدوبدو از پله ها رفتم پایین اخه طبقه ی اول بودیم اسانسور نمیصرفید..

از دور دیدمش پس استپ کردم تا یه نمه نفسم بیاد سر جاش بعد با کمال ارامش رفتم نشستم رو صندل رو به روش...

همین که چشمش بهم افتاد شروع کردبه قه قه خندیدن...

مرگ بگیری تو...خو چیه وقت نکردم درشون بیارم...

_رویا اینا چیه اخه....انگار نمیشناسمت خیلی شبیه پسرا شدی...

با دین حرفش یه لبخند عریض زدم ..یعنی مردونه به نظر میام؟؟؟!

 

_البته از اوناش که ابرو بر میدارن ناخن بلند میکنن و تو روز زنم بهشون کادو میدن!!!!

چی؟؟؟

_اررررررررررررش

خوب بابا خوب..ولی قبول کن دیگه ...به کجای این قیافه ی ضریف تو میاد پسر باشی ...اخه کی باور میکرد؟همون بهتر که قبول نشدی...

پووووووف باز یادم انداختت

انگار از اخمای رو صورتم فهمید ناراحت شدم برا همین زود مسیر صحبتو عوض کرد و گفت

-یه سالن رقص دیده بودم که اگه قبول شدی بریم اونجا و تمرین کنیم ولی دلان که نشد بیا حراقل یه بار برین اونجا برقصیم...

اممممممم خوب بدم نبود لا اقل به یکی از ارزو هام که رقصیدن تو کره بود میرسیدم پس قبول کردم....

/ 2 نظر / 16 بازدید
ساقی(دخترم)

عزیزم درک می کنم نوشتن داستان خیلی زحمت داره خواهش می کنم داستانت را ادامه بده ما حمایتت می کنیم فقط من دیر داستانت را دیدم[گل]

ساقی(دخترم)

داستانت عاااااااالللللییییییهههههههه دستت درد نکند این روز ها دنبال همین داستان ها بودم بوووووووووووس خیلی گلی[ماچ]